تنهایی
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤ : توسط : آتوسا ایرانی

شبِ تنهاییِ من،ساعتا بیدارن،ولی شب نمی گذره

عزیزم قصه ی من،با تو غمناکه ولی،بی تو غمناکتره

من و بارونیِ تو،هنوزم منتظریم،شبامون ابری بشه

یه شب آفتابی میشی،اگه بارون بیادو،غم ازم دس بکشه

نگو حالم خوبه،که روزای خوبمون،دیگه رفت و برنگشت

نگو باز بی خبری،که تو این روزای بد،به دلم سخت گذشت

.

تو چشات می خونم،با من اما بی منی،نگو این دردِ منه

تو که دوری از دلم،پیشِ تو هر شبِ من،شبِ تنها شدنه

شبِ تنهاییِ من،ساعتا بیدارن،ولی شب نمیگذره

عزیزم قصه ی من،با تو غمناکه ولی،بی تو غمناکتره

 

 


 
روز تولد تو
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥ : توسط : آتوسا ایرانی

عزیزِ من ، روزِ تولد تو

تنها بهونه بود واسه رسیدن

بهونه ای برای قلبِ خسته م

واسه یه بار دیگه چشاتو دیدن

می خواستم آرزو کنم بدونی

چقد دلم می خواس کنارت باشم

تو این روزای غصه دارِ پاییز

آرزو داشتم که بهارت باشم

می خواستم آرزو کنم ولی تو

آرزوهامو دستِ کم گرفتی

تولدت تنها بهونه بود و

بهونه های دم به دم گرفتی

بغضِ فرو خورده ی من هدیه ته

شمعارو فوت کردی ، منم فراموش

من از همون روزی که رفتی مردم

به خاطرم لباسِ مشکی بپوش !


 
با تو مردن
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

قفسم باش! ، بی تو دلتنگم

نفسم بی تو باز می گیره

یه پرنده میونِ دستاتم

بی قفس ، این پرنده می میره

تو جهانی که زندگی سخته

رو زمینی که مردن آسونه

تو هوایی که عطرِ گرمِ تنت

داره می میره تو دلِ خونه

باید امشب بمیرم و با تو

توی دنیای بهتری باشم

زندگی خوابِ تلخِ هر روزه

باید از خوابِ زندگی پا شم!

تو جهانی که سرد و بی رحمه

روی قلبم غبار می شینه

با تو بودن همیشه ممکن نیست

با تو مُردن برام تسکینه

 

 

 


 
مثل دریا
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ : توسط : آتوسا ایرانی

چه تلخه هرکسی آسون بتونه

یه جای قصه تو قلبِ تو جا شه

کسی که پیشِ تو مثلِ فرشته س

همون چیزی که می بینی نباشه

نمی تونی که اشکامو ببینی

یه دریا دوری از آغوشِ خونه

نمی تونم تو این ساحل بمونم

یه دریا بغض و کینه بینمونه

یه عمره دل به دریا می زنم تا

بتونم غرقِ چشمای تو باشم

یه دنیا دلخورم از دستِ دنیا

تو دنیایی که مردم بی تو کم کم

اگه غرقِ یه دریا شی چه آسون

تو رو پس می زنه ، رسمش همینه

همیشه مثلِ دریا بودی و من

کسی که سهمِ دستای زمینه !

 


 
فاصله ها
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ : توسط : آتوسا ایرانی

نگو بارونو ازم می گیری !

اگه زیرِ چترِ همدیگه نریم

اگه طولانی بشه این پاییز

یه روزی بهارو از یاد می بریم

بی تو آسمونِ من تاریکه

بی تو زندگی به من بد کرده

چه روزای خوبی داشتیم من و تو

اگه اون روزا بازم برگرده...

تورو از فاصله پس می گیرم

نمی خوام بازم دلم تنگ بشه

نمی خوام که آسمونم بی تو

دوباره ابری و بد رنگ بشه

با تمومِ جاده ها می جنگم

تو رو از فاصله ها می گیرم

اگه بی چترِ تو بارونی شم

زیرِ چترِ آسمون می میرم


 
من نیستم...
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤ : توسط : آتوسا ایرانی

در من کسی شبیهِ تو تکثیر می شود

مرگم میانِ خوابِ تو تعبیر می شود

من نیستم کسی که در آغوشِ این اتاق

با خاطراتِ کهنه ی خود پیر می شود

در انتهای قصه که می اُفتد از قلم

از داستانِ زندگیش سیر می شود

این روزها به جای کسی درد می کشم

این روزها که غصه فراگیر می شود

چندین بهارِ یخزده باران نیامده

امشب دوباره پنجره دلگیر می شود

یک روز مثلِ پنجره از یاد می روم

آینده ام برای تو تصویر می شود

آنروز ، دوره گردِ پریشانِ کوچه ها

بی تو ، برای عشقِ تو تحقیر می شود

شاید برای عهد شکستن معلقی

غمگین نباش ، قلبِ تو تسخیر می شود

اینجا کسی برای شما گریه می کند

امشب کسی به پای شما پیر می شود

می خواستم دوباره خدا را صدا کنم

امروز هم برای دعا دیر می شود 


 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

                 " به یاد تو "

هوای از تو نوشتن دوباره زد به سرم

از این حوالی رفتی ، دوباره می ترسم

که عطرت از این کوچه ، از این هوا برود

تو رفتی و باران ، بعدِ رفتنت نم نم

...

به چشم و هم چشمی با دو چشمِ من بارید

صدای تو می ماند همیشه در گوشم

بدونِ تو ، با پیراهنت که می خوابم

همیشه می ماند عطرِ تو در آغوشم

 

به یادِ روزِ خداحافظی ، برای دلم

دوباره در گلدانم بنفشه می کارم

به یادِ تو ، در یکشنبه های غمگینم

به یادِ خاطره هایی که دوستش دارم

 

در انتهای خیابان ، نگاهِ من جا ماند

به گوشه گوشه ی شهرم نگاه کن اینبار

که ردِ خاطره های مرا لگد نکنی

بیا و از دوشم بارِ غصه را بردار

 

که بی تو شیشه ی بغضم مدام می شکند

دلم به رنگِ شب است و سیاه می پوشم

به یادِ من ، در یکشنبه های غمگینت

برای خاطره هامان ، نکن فراموشم !

 

 

 

"شکست وزن آگاهانه است"

 

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤ : توسط : آتوسا ایرانی

 

این حوالی ...

زیرِ پای زندگی خالیست

دل ، پُر است از بی تو بودن ها

با غمی که از تو جا مانده

می روم بی زندگی ، تنها

خوب می دانم پس از مرگم

پای این دنیا نمی لرزد

خوب می دانی که دنیایی

بی تو دنیا هم نمی ارزد

ارثم از اینجا تحمل بود

از زمین ، سرگیجه اش مانده

از جهنم ، رفتنت بی من

از بهشتت ، آدمی رانده

این حوالی بوی غم دارد

نه ! هوای بی تو بودن نیست

زندگی را با تو می خواهم

زیرِ پای زندگی خالیست


 
دلخوشی
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤ : توسط : آتوسا ایرانی

دل بکن از دلخوشیای کهنه

نذار بازم گریه پناهت بشه

نذار که غم ،زنده به گورت کنه

تو قلبِ تو قحطیِ آرامشه

نگو که غم ،هدیه ی سرنوشته

طعنه به آدمای دنیا نزن

دنیا خبر داره که تو شکستی

تو پستی و بلندیا جا نزن

اونکه واست تمومِ زندگی شد

به آرزوهای تو پشتِ پا زد

چشاشو بَس روی غمت ، کور شد

دلخوشیاتو پس گرفت و جا زد

عصاکشِ یه کورِ بی دل نشو

اونکه به حرفای دلت گوش کرد

به سادگی ، به زندگیت اومدو

یه روز تو رو ساده فراموش کرد

شکستی و چاره ی این شکستن

با دلِ مجروحِ تو همدردیه

وقتی کسی تمومِ زندگیته

کور شدن ، آخرِ نامردیه !

 


 
اعتراف
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

زخم زدی دردو به جون خریدم

با اینکه با تو زندگیمو باختم

تو آرزوهای منو فروختی

غصه ام از اینه تو رو دیر شناختم

گریه نکردم که بگن بریدم

درد کشیدم که بگم صبورم

میون ما غریبه ای نبوده

بذار همه خیال کنن که کورم

بذار بگم قصه به آخر رسید

با کوله بار غصه ها خم شدم

با خنجری که پشتمه شکستم

دم نزدم دور شدم از خودم

حرفای من یه اعتراف ساده اس

نفس بریدم که بگم تقاصه

کاری نکردم که پشیمون بشم

تموم زندگی یه انعکاسه !


 
فال
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

با فنجونی که تب داره

یه فالِ تازه می گیرم

یه عمره بی تو تنهامو

با طعمِ تلخِ تقدیرم

اگه فنجونِ بیمارم

بازم تب کرده و داغه

به دستای تو محتاجه

به لب های تو مشتاقه

نمی گم فصلِ تنهایی

به آخر می رسه با تو

نمی خوام از یکی دیگه

بپرسم حالِ چشماتو

یه عمره  از تو می میرم

پر از دلشوره و دردم

اگه این خونه یخ کرده

منم مثلِ خودت سردم

نمی گم بی تو بی تابم

فقط این خونه دلتنگه

ولی با حسِ دلتنگی

با دنیای تو می جنگه

نخواستم از یکی دیگه

بپرسم حالِ چشماتو

با فنجونی که یخ کرده

گرفتم فالِ چشماتو

 

 


 
خداحافظی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

به جایی رسیدم که باید

بگم یا تو ، یا سرنوشتم

خداحافظی سخته اما

می رم بی تو ، با سرنوشتم

به جایی رسیدی که حتی

چشاتم هوامو نداره

نفهمیده بودم که بی من 

تو قلبت خوشی برقراره

ندیدی که بی تو شکستم

غمِ تو چشامو ندیدی

که دنیای تو بودم اما

به بن بستِ دنیا رسیدی

تو تقویمِ آینده ی تو

که روزی به اسمم نداره

نباید خدا رد شه از من

نباید منو جا بذاره

به جایی رسیدم که باید

بگم آخرِ ناخوشیمه

خداحافظی سخته اما

برو ، لحظه ی خودکشیمه !

 

 

 


 
رد پای تو
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

حتی اگر زمانِ رسیدن سحر نبود

پاداشِ ریشه های جوانم تبر نبود

شاید زمانِ آمدنم رو به راه بود

اما نگاهِ عقربه ها رو به در نبود

پاهایِ تو که قصدِ گذر از مرا نداشت

از دست هایِ خالیِ من خسته تر نبود

با اینکه دیر آمدم و زود می روی

اما دلم به رفتنِ تو با خبر نبود

می خواستم که از دلِ تو دورتر شوم

دل بود و یادگارِ تو ، پایِ سفر نبود

اینجا دوباره کوچه تو را یاد می کند

اینجا تمامِ خاطره ها بی اثر نبود

یا قلبِ من تحملِ این کوچه را نداشت

یا خاطراتِ کهنه ی ما مختصر نبود!

 

 


 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥ : توسط : آتوسا ایرانی

با سلام به دوستان عزیزم

لازمه به اطلاع برسونم ، "رازرازقی"  از این به بعد ، بیست و سوم هر ماه بی دعوت به روز میشه.

پیشاپیش حضور شما عزیزان رو خیر مقدم می گم و منتظر نقد و نظرات ارزشمندتون هستم.

باتشکر


 
از تو فقط
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠ : توسط : آتوسا ایرانی

می خوام برم یه روزی از شهرمو

بگم به دنیا منو جا بذاره

با همه ی خیابونا قهرمو

زمین دیگه جایی برام نداره

از تو فقط خاطره ی تو موندو

نشونیِ صدایِ مهربونت

توو خش خش و جیغِ بلندِ گوشی

صدایِ گریه هایِ همزبونت

میونِ بوقِ گوشیِ لعنتی

صدایِ خنده هایِ تو گم شده

بعد تو من موندم و چشمایی که

بدو نِ تو خیره به آلبوم شده

بعدِ تو من موندم و این خیابون

با کوچه هایی که غریب و سرده

خلوتِ این کوچه پناهمون بود!

شاید دیگه اون روزا برنگرده

شاید خدا یه جا کنارمون بود

دلایِ ما حضورشو نفهمید

خدارو که توو قلبِ خسته مونه

باید توو چشمِ خیسِ عاشقا دید!

                                                   


 
هنوز می خواهم...
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ : توسط : آتوسا ایرانی

به پای تو نرسیدم ، تو دورتر شدی و

در ایستگاهِ رسیدن دوباره جا ماندم

به دوره گردِ محله نگاه کن آقا!

که باز عابرِ غمگینِ کوچه ها ماندم

 

کنارت این دنیا مثلِ چشمت آبی بود

نمی شود رنگِ آسمان عوض بشود

هنوز هم می خواهم ستاره ات باشم

نگاهِ سرد و عجیبِ تو بی غرض بشود

 

هنوز در خمِ پس کوچه های پاییزم

هزار سالِ بهاری غریبه ای با من

دوباره دورِ مدارِ دلِ تو میگردم

زیاد فاصله داری ، غریبه ای با من

 

نرو از این بازی نقش اولِ دنیا

هنوز می خواهم قصه بازگو بشود

دلت نمی خواهد قصه سازِ من باشی

اگر زمانی دستِ زمانه رو بشود

 

سراب می شوی و من کویر می مانم

هزار قطره ی باران غریبه ای بامن

هزار راهِ نرفته دوباره برگرد و

بگو که راهِ کمی مانده از دلت تا من

 

چقدر حالِ من و حالِ غصه ها خوب است

چقدر حالِ من از زندگی به هم خورده

به روزهای سیاهم زیاد خوش بینم

ببین که عابر غمگینِ کوچه ات مرده!

 

 

 

 

 


 
سقوط
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

از آسمانِ ابریِ شعرم سقوط کن!

آنوقت در جزیره ی چشمانِ خیس او

تصویر چشمهای مرا پاره پاره کن

غم ، مونس مدامِ من و تو انیس او

 

هر روز خاطرات مرا لمس می کند

در خانه ای که مرز کشیدی برای من

امروز رازِ قلب تو را فاش می کنم

تاوانِ هر دلی که شکستی به پای من

 

هر روز ، مرز فاصله را حفظ میکنی

از آسمانِ ابریِ تو دور می شوم

انگار در گذشته ی من حل نمی شوی

در حل این معادله مجبور می شوم

 

در طولِ راهِ قصه به این فکر می کنم

باید در این مسیر تو را گم کنم ولی

در کوچه های بی کسی ام گم نمی شوی

می خواستی دوباره تبسم کنم ولی

 

می خواستم تمامِ تو را خط خطی کنم

رد شو ، نیا به سمت نگاهم ، فقط برو !

امروز هم تمامِ مرا رنگ می کنی

از روزهای سرد و سیاهم فقط برو

 

آینده ی سفیدِ مرا داده ای به او

من از خیالِ تو به خودم پرت می شوم

اینجا به زندگی ، به دلم ، پشتِ پا زدم

خو کن به چشمِ او که من عادت کنم به غم

 

امروز هم برای دعا دیر می شود

فردا ، منی که از غمِ این روزها پُرم

یا در نگاهِ رهگذران مات می شوم

یا باز هم به کوچه ی پاییز می خورم

 

 

 

 


 
ما آدمای قصه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ : توسط : آتوسا ایرانی

ما آدمای قصه ، توو یه کتاب کهنه

توو  صندوق قدیمی ، یه گوشه ای از انبار

منتظریم که شاید ، یه روز یکی پیدا شه

بخونه سرگذشت و قصه مونو توو دربار

ما سالیان دراز ، تووی زمان گم شدیم

هیچکی ما رو نخونده ، توو قصه خوابیم انگار

یه عمره پرغباریم ، میون مُشت تاریخ

یه قرنه که می بینن ، عکسامونو رو دیوار

نشسته بودیم توو قاب ، ساکت و سرد و خاموش

یکی ما رو ورق زد ، شدیم دوباره بیدار!

شاه شهید توو عکسه ، سوگلی شم کنارش

قصه ی تلخی که باز ، می شه دوباره تکرار

بین یه باغ پرگل ، یه کاخ با شکوهه

فصلا همه خزونه ، سالا همش بی بهار

عمارت قدیمی ، حرمسرا ، شاه نشین

پر شده از بوی غم ، رو آینه هامون غبار

ما آدمای غمگین ، همسر پادشاهیم

زنایی که خسته ان ، ازین زمون و دیار

همیشه بازیچه ایم ، یه لحظه ی زودگذر

تاریخ مصرف داریم ، زودی می شیم برکنار

سرمه بکش به چشمات ، چارقدتو سرت کن

دوباره سرخاب بزن ، داریه تنبک بیار

مطربا رو آوردن ، چشماشونو ببندید

باید به زور بخندیم ، باید برقصه گلنار

یه قرنه بازیچه ایم ، یه عمره بازیگریم

باید تظاهر کنیم ، توو بازی روزگار

خونه ی ما ، قصر غم ، این تله ی طلایی

دلیل دردمونه ، باعث رنج و آزار

خونه ی خون همین جاس ، صدای فریاد میاد

خیلیا رو بی گناه ، اینجا کشیدن به دار!

هوای اندرونی ، حال و هوای مرگه

آدمای بی نشون ، مرده های بی مزار

عمارت قدیمی ، با آجرای کهنه

قصه ی غصه مونو ، توو کوچه ها زدن جار

صدای فریادمون ، شبا می پیچه اینجا

ارواح سرگردونن ، عروسکای قاجار! 

 

 

 


 
دورترین نزدیک
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ : توسط : آتوسا ایرانی

یه خط از خاطراتم خیس خورده

یه جوری که نمی تونم بخونم

یه جایی زندگیمو جا گذاشتم

نمی خوام توی این برزخ بمونم

رو قلبم رد پاتو جا گذاشتی

چه احساسِ عجیبی با تو دارم

غریبه از چه روزی آشنامی؟

نمی تونم تو رو یادم بیارم

صدای خنده هاتو باد برده

یه بغض از گریه هامو خورده بودم

به یادت زنده بودم بی تو اما

تموم زندگیمو مرده بودم

تو دنیایی که مردم بی تو کم کم

تو قلبم آرزومو خاک کردم

چشامو بستم اشکامو نبینی

 تو رو از سرنوشتم پاک کردم

تو چشمات میشه دنیامو ببینم

چه احساسِ عجیبی با تو دارم

غریبه با نگاهت آشنامو

دارم کم کم تو رو یادم میارم!

 

 

 

 

 


 
شعر معلق
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳ : توسط : آتوسا ایرانی

دوباره سر زده امروز سر زدی آقا

به داستان جدیدم خوش آمدی آقا!

سکوت بود و نگاهت دلیل بی صبری

سکوت بود و زمین تشنه،آسمان ابری

تگرگ فاصله بین من و تو می بارد

و روزمره گی ام بوی مرگ را دارد

میانِ ما مردی که نه مرده در شعرم

نه اینکه عادت کرده به زندگی کم کم!

در آسمان ، قلبش می تپد برای زمین

و گیر کرده پاهای او به پای زمین

چقدر دستانش بوی آسمان دارد

میانِ شعر غریبم هنوز جان دارد

هنوز مانده معلق ولی نمی داند

امید هم به امید خودش نمی ماند!

و شعرهایم تب کرد،واژه ها وا رفت

دلِ زمین ترکید و زمان به اغما رفت

دوباره مرد معلق که مرده در شعرم

چه سخت عادت کرده به مرگ خود کم کم

میانِ اشعارم خاک می کنم او را

به شعرهای جدیدم خوش آمدی آقا!

 

 

 


 
← صفحه بعد