ما آدمای قصه ، توو یه کتاب کهنه
توو صندوق قدیمی ، یه گوشه ای از انبار
منتظریم که شاید ، یه روز یکی پیدا شه
بخونه سرگذشت و قصه مونو توو دربار
ما سالیان دراز ، تووی زمان گم شدیم
هیچکی ما رو نخونده ، توو قصه خوابیم انگار
یه عمره پرغباریم ، میون مُشت تاریخ
یه قرنه که می بینن ، عکسامونو رو دیوار
نشسته بودیم توو قاب ، ساکت و سرد و خاموش
یکی ما رو ورق زد ، شدیم دوباره بیدار!
شاه شهید توو عکسه ، سوگلی شم کنارش
قصه ی تلخی که باز ، می شه دوباره تکرار
بین یه باغ پرگل ، یه کاخ با شکوهه
فصلا همه خزونه ، سالا همش بی بهار
عمارت قدیمی ، حرمسرا ، شاه نشین
پر شده از بوی غم ، رو آینه هامون غبار
ما آدمای غمگین ، همسر پادشاهیم
زنایی که خسته ان ، ازین زمون و دیار
همیشه بازیچه ایم ، یه لحظه ی زودگذر
تاریخ مصرف داریم ، زودی می شیم برکنار
سرمه بکش به چشمات ، چارقدتو سرت کن
دوباره سرخاب بزن ، داریه تنبک بیار
مطربا رو آوردن ، چشماشونو ببندید
باید به زور بخندیم ، باید برقصه گلنار
یه قرنه بازیچه ایم ، یه عمره بازیگریم
باید تظاهر کنیم ، توو بازی روزگار
خونه ی ما ، قصر غم ، این تله ی طلایی
دلیل دردمونه ، باعث رنج و آزار
خونه ی خون همین جاس ، صدای فریاد میاد
خیلیا رو بی گناه ، اینجا کشیدن به دار!
هوای اندرونی ، حال و هوای مرگه
آدمای بی نشون ، مرده های بی مزار
عمارت قدیمی ، با آجرای کهنه
قصه ی غصه مونو ، توو کوچه ها زدن جار
صدای فریادمون ، شبا می پیچه اینجا
ارواح سرگردونن ، عروسکای قاجار!